انقدر عصبانی و ناراحتم که حوصله نوشتن ندارم فکر میکنم بهترین سالهای زندگیم رو پشت کامپیوتر هدر کردم. همه چیز برام اهداف بلند مدت بود, هنوز هم هست! چرا من نتونستم طعم در آغوش کشیدن یک دختر هم سن و سال خودم رو تجربه کنم؟ چرا من هیچ لذتی در تمام این سالها نداشتم ؟
از لحظه ای که مریم گفت طبیعتآ رابطه جنسی هم داشته فهمیدم که چقدر تمام این سالها جدا افتاده ام .. درست میتونم این حس کمبود رو در ناخودآگاهم ببینم.
شاید اینم یه جور عقده ی جنسی باشه. نمیخوام وقتی سی سالم شد این عقده رو با خودم همه جا ببرم و زندگی ام رو به کثافت بکشم. نمیخوام انقدر فشار تحمل کنم که تبدیل به یک بیمار روانی بشوم.
کافیه فقط یه نگاه به خودت بندازی تا بفهمی از این به بعد باید چیکار کنی. لازم نیست نگران پیشرفت باشی , حتی لازم نیست نگران پول باشی.
کاری رو که میدونی درسته انجام بده.